بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

آوازهای خاموش

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

خوابِ عمیق

نویسنده: مرتضی اخوان

زمان مطالعه:5 دقیقه

خوابِ عمیق

خوابِ عمیق

گوش‌هایم را تیز می‌کنم. صدای زوزه باد تمام قبرستان را برداشته است. سوز سرمای پاییز به جانم افتاده اما یکی از قرارهای همیشگی‌ام همین موقع است؛ «درست ساعت 6». وقتی هوا هنوز گرگ‌ومیش است و نگهبان آرامستان هنوز از آرامش خواب شبانه، چشم باز نکرده است. با خودم می‌گویم: «طفلی هنوز دست‌ورو نشسته که جمالش به هیبت جوانک سر به هوایی روشن می‌شود که سر صبح سرد پاییزی، شال و کلاه کرده و بر سر قبری نشسته است.» شاید با خودش می‌گوید: «چه وقت خلوت است؟» ولی او چه می‌داند که این یک قرار عاشقانه مخفی است. قرارم با پدرم که نه عصرهای پنجشنبه یا صبح جمعه، نه در هیاهوی شلوغی بهشت جوادالائمه، که در خلوت و تنهایی یک روز میان هفته‌ای و صبح‌گاه سرد پاییزی‌اش با او بر سر مزارش خلوت کنم. خلوتی که هیچ‌گاه در دوران حیاتش با او نداشتم. نگاهم را از نگاه متعجب نگهبان که تازه از اتاقک نگهبانی بیرون زده، می‌دزدم. چهارلیتری آبی را که از صندوق عقب ماشین بیرون آوردم، باز می‌کنم و روی سر قبر می‌ریزم. بخار سرما، سراب روی قبر می‌شود. سکوت قبرستان و زوزه‌های گاه و بی‌گاه باد را دوست دارم. سکوتی که سرشار از ناگفته‌هاست... .

 

شاید در این 9سال‌واندی به قد تمام 30 سال حیات زندگی‌ام با پدرم، بیشتر با او صحبت کردم. اینجا؛ توی قبرستانی که آرامستان مردگان است و گورستان ما زنده‌ها! راستی کسی چه می‌داند چرا برای آن‌ها آرامستان است و برای ما گورستان؟ شاید چون برای ‌آن‌ها آرامش است و برای ما فشار قبری که وجودش بر سر زندگی و احساسات‌مان آوار می‌شود. آرامستان یا گورستان فرقی ندارد. اینجا سر قرارهای عاشقانه با «بابا» (راستی پدرم را همیشه بابا صدا می‌زدم) برایش ابتدا چند دقیقه سکوت می‌کنم، بعد بی‌وقفه حرف می‌زنم. از روزمرگی‌هایم. از همه سختی‌های روزگار که بیخ گلویم را فشرده و گویی جایی برای ابراز و گلایه‌اش ندارم. بعد چشم‌هایم تر می‌شود. صورتم خیس می‌شود. هق‌هق می‌شود و دست آخر خودم را روی سنگ قبر انداخته و آن‌قدر گریه می‌کنم تا چشمه اشکم خشک شود. حکایت خلوت‌ها و سکوت همیشگی‌ قبرستان برایم در این سال‌ها همین بوده است. اما این‌بار قصه فرق می‌کند. کار هنوز از سکوت و درددل و خیسی صورت نگذشته که صدایی آرامش آرامستان را برایم بر هم می‌زند.

 

دخترکی با کفش‌های کتانی سفید، شلوار جین آبی و پالتو سورمه‌ای رنگی، کمی آن‌طرف‌تر (شاید به فاصله 100 متر) پای سنگ قبری نشسته است. صورتم را طوری که متوجهم نباشد برمی‌گردانم و زیر چشمی جویای احوالش می‌شوم. تار موی بلوندی از زیر شال حریرش که رنگ مشکی دارد، بیرون ریخته و در وز وز باد پاییزی دلبری می‌کند. عینک آفتابی در صبح پاییزی که هنوز آفتاب رمقی برای تابیدن ندارد، مانعی برای دیدن اشک‌های اوست. اگرچه اگر کمی دقیق‌تر شوم، سیل اشک‌هایش تمام سنگ قبر را برداشته است. با خودش بلند بلند نجوا می‌کند: «دیدی چی به سرم اومد؟ هنوز شروع نشده که تموم شد علیرضا جان. خودت بهم قول دادی. چی شد زدی زیر قولت؟ علیرضا خیلی تنهام. خیلی. نمی‌تونم برات یک دل سیر تو آغوش یکی گریه کنم. اصلا به کی بگم برای تو گریه می‌کنم؟ یادته هر وقت گریه‌ام می‌گرفت سرمو می‌ذاشتم رو شونه‌هات؟ حالا برم به کی بگم؟ سرمو رو شونه کی بذارم گریه کنم علیرضا؟ قرارمون چی بود؟ قرارمون نبود آخر هفته بیای خواستگاری؟ قرارمون نبود دیگه پنهونی نباشیم؟ حالا مامان ناهید یا بابا رضا، کدوم‌شون می‌خوان بفهمن چرا دخترشون یک شبه پیر شد؟ من برم به کی بگم که همه زندگیم اینجا زیر خاکه؟ اصلا تو اینجایی؟ اگه هستی چرا جوابمو نمی‌دی؟ چرا به خوابم نمیای علیرضا؟ چرا نمیای تو خواب لااقل بغلت کنم، گریه کنم؟ چقدر بهت گفتم بذار به همه بگیم. بذار بگیم عاشق همیم. مال همیم. حالا باید داغتو بگم؟ حالا باید به همه بگم عزیزم رفته؟ اگه بگن عزیزت کیه، چی بگم؟ علیرضا پاشو جوابمو بده...»

 

گوش‌هایم را می‌دزدم. دیگر طاقت شنیدن ناله‌هایش را ندارم. صورتم را برمی‌گردانم. سر روی سنگ سرد قبر بابا می‌گذارم و آرام‌آرام گریه می‌کنم. دخترک هنوز ناله می‌کند. هنوز قصه زندگی‌اش را فریاد می‌کند و در سکوت صبح قبرستان، فقط من و سنگ قبرها و باد آن را می‌شنوند. صدای دخترک کم می‌شود. هق‌هق‌هایش حالا آرام گرفته. سرم را بالا می‌آورم. با احتیاط دوباره زیر چشمی خط حضورش را دنبال می‌کنم. دخترک سنگ قبر پسر را را بغل کرده و گویی در آغوشش آرام به خواب رفته است. کسی چه می‌داند، شاید دارد خواب علیرضا را می‌بیند...

 

پاورچین، پاورچین از کنارش می‌گذرم. نمی‌خواهم مزاحم خواب عمیق دخترک در آغوش سنگ قبر علیرضا شوم. سوار ماشین می‌شوم. از تو آینه بغل دخترک را می‌بینم که هنوز در آغوش سنگ قبر علیرضاست. آفتاب پاییزی حالا پُرزورتر می‌تابد. گویی پتوی گرمی روی این عاشقانه آرام کشیده است. چشم‌های خیسم را با پشت دست پاک می‌کنم. آینه ماشین را صاف می‌کنم. از توی آینه باز چشمم به تصویر هم‌آغوشی دخترک و سنگ قبر علیرضا می‌افتد. به پتوی گرمی که آفتاب روی آن‌ها کشیده است. ماشین را روشن کرده و آرام به سمت درب خروجی آرامستان می‌رانم. توی آینه هنوز حواسم به تصویر قاب دخترک و سنگ قبر علیرضاست. همین که این تصویر از قاب آینه ماشین بیرون می‌رود. ضبط ماشین را روشن می‌کنم تا سکوت را بشکنم. و همایون فریاد می‌کند: «این سکوت کوچه‌ها پُر از صدا شده، زین ندا و آن ندا شرر به پا شده...».

مرتضی اخوان
مرتضی اخوان

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.